خیرالدین عبدالله : * اگر بخواهیم مسأله هویت را بازشناسی کنیم ، باید بدانیم ، که هویت لایههای گوناگونی دارد . یک هویت فردی است . هویت فردی ، یعنی من کیستم ، پدرم کیست ، مادرم کیست ، بابایم کیست ، به چه خانوادهای نسبت دارم ؟
هویت دیگر هویت دینی میباشد ، که طبق آن باید دانست ، که به کدام شجره ها ، به کدام مناسک پیوندم ، چه دینی ، چه مذهب و طریقتی داشته و چه اندیشهای ذهن و جهان مرا شکل میدهد .
هویت اجتماعی ، که باید دانست، در میان گروههای جامعه ، در میان اقوام گوناگون با چه نامی خودم را معرفی میکنم ، که نام برایم افتخار باشد و نام مرا همچون کرسی زیر پای بلند نمایش دهد و این لایههای گوناگون روی هم مینشینند و هیچ تعارضی با همدیگر پیدا نمیکنند ، چه بسا که همدیگر را تقویت هم میکنند .
دیگرش هویت زبانیست ، که من با چه زبانی حرف میزنم و با مردم سر و کار دارم و با چه زبانی میاندیشیم ، زبان مادری من چیست ؟
این هویتها چیزی است ، که در فضای ذهن من ، در فضای ذهن دیگران مرا میشناساند . ولی متأسفانه نسل امروز همه را با هم میآمیزد ، نه سرزمینش را خوب میشناسد و نه نژاد و زبان و خطّش را . و بدتر از این ، امروز متعصبانی هستند ، که تنها هویت دینی غلط افراطیشان را میدانند و به هویت ملی شان نفرت دارند .
حالا اگر امروز جوانی در تاجیکستان از خواب بیدار شود و بگوید ، که هویت اجتماعی من چیست ؟ من از نظر اجتماعی کیستم ؟ بگویم ، تو تاجیک هستی ، پس میگوید ، که تاجیک کیست ؟ بگوید ، تاجیک یعنی در تاجیکستان است ؟ پس تاجیکانی ، که در کشور ازبکستان هستند ، کی هستند ؟ و آنانی ، که در افغانستانند ، کی هستند ؟ بگویم ، آنها هم تاجیک اند . تو تاجیک تاجیکستانی هستی . پس اگر بگوید من سی و پنج سال عمر دارم و این تاجیکستانی ، که تو میگویی ، سی ساله است . و بگویم ، تو از تاجیکستانی هستی ، که در زمان شوروی پیدا شد . پس باز قناعت نکرده و بگوید ، این چه هویتی است ، که با امضای استالین به من بخشیده شد ؟
پس من کیستم ؟ بگویم ، که تو تبعه سمرقند و بخارا هستی ، که آنها در میان شکم کشور دیگری فرو افتادهاند. و پیش از آن که به شکم آن کشور بروند ، امیرنشینی بودند ، سیاست روزگار اینها را چرخانده و چرخانده ، که کنون در شکم ازبکستان فرو افتادهاند .
پس اگر باز گوید ، من کیستم ؟ پس ناچارم او را به تاریخی ببرم ، از دالانهای تاریخی عبور بدهیم و با ماشین زمان او را با سیاهی جنگها ، کشتارها ، دستگردان شدن سرزمینها و او را به ایران فرهنگی برسانم . و بگویم ، که تو هویتت ، بودنت یک بودن فرهنگیست ، پیش از آن که بودن تو ، هویت تو یک هویت سیاسی و اجتماعی باشد .
تو به یک مقوله فرهنگی بزرگی تعلق داری ، تو ایرانی هستی و ایران محدود به این سرزمینی نیست ، که به نام ایران و شبیه گربه نشستهای روی نقشه پیدا میشود ، نه ، بلکه تو همان ایرانی فرهنگی هستی ، که مرزهایش از درون عراق شکل میگیرد و تا مرزهای چین میرود و از کنارههای خلیج فارس سر میشود ، تا شکم تاتارها میآید ، که در این مکانها یکی از نشانههایش نوروز است ، یکی از مشخصاتش زبان است ، که بیش از هزار سال به همین زبان مردمانش حرف میزدند و پیش از آن ، که عربها اسلام را به این سرزمین آوردند ، ایرانیها پارسگوی بودند و از دوران زبان پارسی میانهشان گذشته بود .
خط و زبان دولتی این منطقهها همه پارسی بود ، با وجود این که از نژاد بیگانه به مانند تیمور خونخوار و محمود میهن سوز گاهی با ظلم و ستم حکومت را در بخارا ، شیراز تا بلخ خونخوارانه ضبط میکردند و امیری میکردند . تمام جهان گواه است ، که تا زمان شوروی زبان و خطّ دولتی در سراسر ماورالنهر پارسی بود
پس مجبورم ، که گویم ، تو کیستی ؟ تو هویتی داری ، که متعلق به چنین فرهنگ والاست ، همان فرهنگ “ مثنوی ” ، “ گلستان ” – و “ شاهنامه ” . هویت تو به فردوسی وابسته است ، به سعدی گره خوردهاست ، با رودکی نشستهاست ، به حافظ دل بستهاست . هرچند اکنون الفبای نیاکانت را ببینی ، نمیشناسی ، آنان را خطوط کج و معوج میبینی ، ولی هویت تو به زبانت پیوسته است ، به تاریخیت پیوسته است ، صرف نظر از این ، که نام زبانت را از پارسی به تاجیکی ، و دبیره ات را از پارسی به سیریلیک ، و سرزمینت را از بخارا و بلخ و شیراز به یک روستای بینام و نشان دیروز بنیادشده با نام دوشنبه عوض کردند .
اکنون چنان منقورتت ساختهاند ، که خودت خودت را نمیشناسی ، حالا کجا رسد به نژاد و زبان و دبیره و سرزمینت . و دانسته باش ، که اگر خود را ایرانی ، خطّ و زبانت را پارسی ندانی ، پس از امروز فردوسی و “ شاهنامه ” – ش را ، سعدی را با “ گلستان ” ، مولانا را با “ مثنویی معنوی ” ، حافظ را با “ دیوان ” – ش ، خیام ، نظامی و هزاران عارفان و شاعران بزرگ ایرانی را از خود نشمار و نامشان را با افتخار نیمشکسته به دهان نگیر . زیرا هیچ كدامی از این بزرگان شهر دوشنبه را ندیده و دوشنبه هم آن زمان وجود نداشت ، جز یک دشت باتلاقزار نبود . .